ذبيح الله صفا

59

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سواريشان با سمّ خود زمين را گود مىكنند و ريشهء گياهان را بيرون مىكشند و مىخورند و جو را نمىشناسند و خود اگر بمنزلى فرود آيند به چيزى از خارج حاجت ندارند . آفتاب را هنگام طلوع آن پرستش مىكنند و هيچ چيز را حرام نمىشمرند و گوشت همهء چهارپايان حتى سگ و خوك و جز آن را مىخورند و از نكاح خبرى ندارند بلكه چند تن از مردان با يك زن مىخوابند و اگر پسرى ازو بوجود آيد پدر خود را نمىشناسد . « اسلام و مسلمانان درين مدّت بمصيبت‌هايى دچار شدند كه هيچيك از امتهاى جهان گرفتار نظير آن نگرديده بودند ، اين‌قوم‌تتار كه لعنت خداى بر آنان باد ، از سوى مشرق پيش آمدند و كارهايى كردند كه هر كه بشنود بشگفتى و حيرت افتد . . . و اذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ . سبب آنكه تاتار توانستند چنين توفيقى يابند آن بود كه مانعى در برابر خود نداشتند زيرا محمد خوارزمشاه بر همهء بلاد و ممالك ما مستولى شده و پادشاهان آنها را كشته و از ميان برده و خود بتنهايى سلطان همهء بلاد گرديده بود ، و چون از آنها منهزم گشت در شهرها كسى براى حمايت آنها و پيش‌گيرى ازين قوم نماند لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا ! » . اين شرح شايد جانسوزترين و مؤثّرترين شرحى باشد كه در آن روزگار بر قلم يكى از افاضل عالم اسلام در نوحه و ندبه بر تمدّن درهم ريخته و ازهم پاشيدهء اسلامى رفته باشد و چنان كه مىبينيم ابن اثير نيز گناه اصلى را خواه در آنچه نقل كرده‌ايم و خواه بنابر نقلهاى بعدى خود بر گردن محمد خوارزمشاه مىنهد ؛ همچنين بودند سرداران و لشكريان او كه چون غالبا از قنقليان و قفچاقان و ديگر اقوام ترك بودند ، غم ايران و ايرانيان نداشتند و بر سيرت سرور خود مىرفتند . اينان در جنگها غالبا شهرها را رها كردند و گاه نيز ببهانهء آنكه با مغولان از يك نژادند پنجه در پنجهء آنان نيفگندند ، چنان كه به مثل در بلخ بعد از سه روز جنگ ، شبانگاه شهر را رها كردند و بخراسان گريختند « 1 » و در اترار هم دسته‌يى از قنقليان در آغاز جنگ خود را كنار كشيدند و گفتند با همنژادان

--> ( 1 ) - ابن اثير حوادث 617 .